تبليغاتX
دل نوشته های بارانی
سخن اين است که ما بي تو نخواهيم حيات...

این روزها وقتی از خواب بیدار می شم ، یه چیزی رو کم دارم..و حتی شبها که می خوام بخوابم باز هم یه چیز گمشده تو دلم دارم.

امروز خیلی غم انگیز بود واسم.. همه چیز دلگیر بود..آدمها ، خیابون ها، درخت ها ، آسمون از همه بدتر آهنگ توی ماشین. نمی دونم تو هنوز هم از این آهنگ ها حالت بد می شه یا نه..شاید تو جنست از ما ادمها نیست..

شایدهم.....

اصلا ولش کن ، داشتم می گفتم.. آره یه چیزی تو لحظه هام گمشده..کاشکی زودتر پیداش کنم وگرنه از غصه دق می کنم. شاید ساعت هاست که دارم تو این اتاق فکر می کنم و به هیچ نتیجه ای نمی رسم.. کاشکی امتحانام یه فصل دیگه بود.. کی حوصله درس خوندن داره.

انگار هوا برای نفس کشیدن خیلی کم شده..همه جا سیاه و دلگیره.. از خیابون ها از شعارها از سیاست از سیاستمدارها از هرچی حرف مفت تو این مملکت بدم می آد.  می خوام برم..اصلا می خوام از این دنیا برم. نمی خوام رو این زمین سیاه باشم..

نمی خوام تو این همه هرج ومرج و کثافت زندگی کنم. از صبح تا شبمون تکراریه..همش داریم خودمون رو گول می زنیم که این دنیا قشنگه..زندگی زیباست، تو خوب زندگی کن.تو خوب باش..ولی کی می گذاره آدمها خوب باشند، کی میگذاره آدمها درست زندگی کنند.کدوم عدالت برجاست. کدوم حرفهاشون راسته؟ به کی اعتماد کنم. عشق کی رو باور کنم؟ تو که سرتا پات دروغه ؟ توکه با یه دوستت دارم می خوای به همه چی برسی.؟ توکه عشق واست معنی نداره پس چرا چیزهای دیگه خیلی معنی داره.! به این می گن دوست داشتن؟ آره به این می گن؟ چرا هرچی روراست تر و صاف تری بیشتر می زنند تو سرت؟ چرا هرچی بهتر و مهربون تری بیشتر تورو از خودشون می رونند؟ آخه دلم رو به چی خوش کنم؟ تو بگو؟! نه تو هم نمی دونی یعنی هیچکی نمیدونه....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 دی1388ساعت 1 بعد از ظهر  توسط بهاره عصار | 
شب یلدا بود..سرد اما عاشقانه های نگاهت بود که مرا گرم می کرد... نگاهت تا درونم ذوب میکرد... و نفس هایت و چشمهای همیشه بی قرار و بی تابت.. یلدای امسال با تو گذشت..و شاید یلدای دیگر.. اما مگر می شود اینچنین سنگ بود.. مگر می شود تا اوج عشق بالا رفت و ناگه به زمین افتاد؟ آری اینچنین است نازنین.. آنقدر بی رحمی و بی وفایی دیده ام که اوج عشق بازی ناچیز ترین است در میانش.. بیا و اینگونه مباش.. بیا و دست کم بعد ازمن عشقت را به سوی زمانه ،به سوی باد نسپار ... ای کاش اکسیر جادوی چشمانت را می دانستم و تورا تا ابد از آن خود می ساختم.. اما نه، دیگر بس است.. در ابتدای راهی عظیم پا گذاشته ام..راهی که دل بریدن سر منزل آن است.. باید ازهرچه فانیست بگذرم.. از هرچه وسوسه و ماندن است بی زارم..از هرچه که نامش عشق نهند بی زارم... رسم زمانه این است هیچ کس عاشقانه نمی رقصد..
+ نوشته شده در  جمعه 4 دی1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط بهاره عصار | 

دلم می خواهد پنجره ها را ببندم.

دلم می خواهد فریاد خود را در خویش آهسته رها سازم.

بگذار اینگونه در خویش ببارم.

دلم تنگ است دلم اندازه حجم یک قفس تنگ است..

دیروز آسمان آبی بود و امروز قطره های بارانش به روی من نمی بارد...

گویی آسمان نیز مرا نخواهد بخشید..

بگذار پنجره ها را ببندم.

امشب برای خویش جشن تنهایی خواهم گرفت..

آری بی تو..

تنهای..

تنها. (از تو پنهون گل من خیلی وقته که تنها شدم.)

 دلم دیگر به روی نگاهت نمی خندد.

تو نگاهت با من نبود. تو روحت آسمانی نبود...

گناه من چه بود؟ من آمده بودم تا تورا با خود به رویایی آسمانی ببرم.

اما افسوس که راه و بیراهه تورا از من جدا ساخت. افسوس که زنجیرهای زمین تورا رها نخواهند کرد.

این است آیه هستی.چه کسی بهار را باور کرد؟.هیچ.

غم مخور..من هم میروم ..

زود زود..

تنهای تنها...

 

قرار ما آنسوی زمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط بهاره عصار | 
یادت باشه عشق راه پیچیده ایست ما در این راه یا به آسمان می رسیم یا در دوزخ سقوط می کنیم.

یادت باشه تنها باید به کسی عشق بورزیم که می تونیم کنارمان داشته باشیم نه کسی که نمی دانیم یا در بودن و ماندنش غرق شک هستیم...

من به عشقی ممکن نیاز داشتم چرا که قلبم و جسمم هنوز باکره بود.

می دونستم که عشق و سد مثل همدیگه اند.اگه بگذاری ترک کوچکی ایجاد بشه و فقط باریکه آبی از اون بگذره ..کم کم تمام دیوارها فرو میریزند. و لحظه ای می رسه که دیگه هیچ کس نمی تونه جلو جریان آب رو بگیره..عشق برام دشوار بود باید باهاش می جنگیدم.

روزها می گذشت و من هنوز به خودم می گفتم بهار مراقب ترک سد باش.

هیچ کدوم از ما چیزی نگفته بود. صحبت درباره عشق لازم نبود عشق آوای خودش رو داشت..اما سرشار از دام بود.من فقط تجلی نورو میدیدم.انگار هیچ سایه ای پیدا نبود.

ماهها گذشت عاشق شدم.سد ترک خورد. نور رفت..زندگیم غرق سایه شد..و عشق روحم را در خود غرق کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط بهاره عصار | 

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم ....

چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ......

 چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم .....

 زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است..

 فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام.

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط بهاره عصار | 

 من امشب میان رفتن و نرفتنم حیرانم میان بودن با تو و دور گشتن از شور و عشق و زندگی

می خواهم برای تو بنویسم ،امشب اگه تنهام اگه نیستی که با من اشک بریزی اگه با تمام وجودم بهت نیاز دارم ولی باز هم نیستی اینو بدون که ضربان قلبتو توی دلم احساس می کنم.اگه هر شب از شوق بودن با تو خوابم نمی برد ،امشب از در نبودنت.نشنیدن صدات. دلم سوخت وقتی می تونستم برای آخرین بار نگاهت کنم و این کارو نکردم.دلم سوخت از اینکه دستت تو دستم بود و اونو نبوسیدم.چقدر باور لحظه ها برام مشکل شده..تازه فهمیدم که دیگه هیچوقت صداتو نمی شنوم.چرا هیچ لحظه تلخی بینمون نبود. چرا هیچ وقت با هم قهر نبودیم تا راحتتر این درد رو تحمل کنم.دلم می سوزه از اینکه اینجوری تو رو از دست بدم.

اشک ریختم تا صبح تورو از خدا خواستم ولی هیچی عوض نشد.هرچقدر بیشتر فکر می کنم کمتر باور می کنم که دیگه تورو ندارم.چرا دیشب که با هم می خندیدیم زود گذشت و امشب پایانی نداره...

باور کـــــــن

من عاشقانه درپیت بودم و تو بی رحمانه مرا از خود راندی!

چه صبورانه دوریت را تحمل می کنم و تو چه ناعادلانه مرا به فراموش خانه ی دلت خواهی سپرد..

چه بی بهانه برایت نوشتم و …… تو هیچ وقت برایم ننوشتی..

چه صادقانه برایت گفتم راز عشقم را و تو همیشه  آنها را نشنیده گرفتی...!

با این همه نمی دونم ....

نمیدونم دلم گم شده یا تو رفتی و گمشده ام شدی ، نمیدونم عشقم گم شده یا معشوقم...

نمیدونم عشقت بودم یا بازیچه...

نمیدونم لیاقتت رو داشتم یا ...

من در حق عشق خیانت کردم یا تو..

من قدر ندونستم یا تو..

نمیدونم خدا این رو قسمت ما کرد یا خود مون اینجور خواستیم..

نمیدانم چرا دل بستن اینقدرآسونه ولی دل کندن اینقدر سخت..

نمیدونم خدا به ما دل داد که از دنیا بکنیم یا دنیارو داد که دل بکنیم..

هنوز نمیدونم....با بودن تو زندگی سخته  یا بی تو...

تحمل جای خالیت توی تک تک لحظه ها سختتر است یا.....

نمیدانم شکستن غرورم سختتر یا شنیدن صدای شکستن قلبم..

نمیدونم به من عشق روآموختی یا نفرت

ودر آخر...نمیدانم که بگویم:"چرا آمدی"؟یا که بپرسم:"چرا رفتی"؟

من نمیدونم تو به من بگو.....

 

امشب به یاد من آسمان را نگاه کن تا بدانی چه سخت است تنهایی

و یادم کن

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط بهاره عصار | 

بی ریا بودن کار سختی است..عاشقانه دل سپردن بیهوده و تلخ است.. بی پروا بودن را از من بیاموز..

که پروایی از عاشقی ندارم..آری اینگونه است خطا و این است جرم من به عاشقی..

باور کن که خواستن بیهوده ترین است...و هر چه بیشتر بخواهی کمتر بدست می آوری.

شاید روزی به این جمله ای چون عاشقانه دوستت دارم، خواهند خندید...

تو را به قداست زمین وآسمان قسم که اینگونه مگو..

باورکن هنوز جملات بی ارزش نشده اند.

تو باور می کنی که هنوز عاشقانه زندگی کردن زیباست. تو باور می کنی که هنوز میان تپش قلبها ،قلبی به صداقت عشق می ورزد. تو باور می کنی که دنیا هنوز بی ریا ترین لحظه هایش را برای  پاک ترین دلها به ارمغان می آورد..و پروردگار عالمیان هنوز از بندگانش نا امید نشده است.. تو باور می کنی که دوستت دارم.!.تو باور می کنی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم..چرا لحظه ای در کنارم به آرامی نمی شینی و به سکوت چشمانم نمی نگری..دیگر برای دل بی قرار تو چه تضمینی بهتر از عاشقانه های من...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط بهاره عصار | 

امروز یه بغض عجیبی تو گلوم بود.نمی دونم چرا خیلی وقتها نمی تونم بهت بگم که دردم چیه..

بگم که برای چی ساکتم..می خوام برم باور کن هیچ وقت اینقدر بی تاب رفتن نبودم.

 می خوام همه چی روزیر پا بگذارم.چرا که هیچ کسی تو دنیا دردم رو نمی فهمه حتی تو.

 دیگه اشک های خشک شده ام هم به یاری ام نمی آد. تو نمی دونی که چی می کشم وقتی به چشمهات نگاه می کنم. تو نمی دونی چه دردیه وقتی می خوام باشم و نمی تونم که باشم. دیگه هیچ چیز این شهر و آدمهاش برام قشنگ نیست. می خوام تنهای تنها باشم. می خوام هیچ کس نگران بودن و نبودنم نباشه...

امشب می خوام وقتی به اندازه کافی از شر این بغض لعنتی راحت شدم ، چشمهامو ببندم و زیر لب دعا کنم. از خدا بخوام که ایمانم رو بهم برگردونه.به من فرصتی بده تا از راه عشق خودم رو کمی محک بزنم تا ببینم اون چه که من اونرو عشق می نامم عشق است یا هوس و آنچه تو بر لب به نام عشق جاری می سازی عشق است یا..... !

 

 

شاید در آینده لحظه ای بوجود آید که این وضع وارونه شود...

آنوقت من تورا با عشقی به پاکی قدیسان غسل زندگی خواهم داد..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط بهاره عصار | 

تا حالا به سردی کوچه های خیالت فکر کردی..می بینی چقدر سرد و بی روح شدند. اما امشب ماه می آد بالای سرت تو یه اتاق پشت یه باغ.  بوی شب بو تا کجا ها می آد..می دونم مست می شی..می دونم چشمات خوابش می آد..یه ستاره از اون بالا بالا ها داره نگات می کنه..چرا بلند نمی شی به نگاهش چشمک بزنی..منم می آم..باور کن

نمی ذارم که تنها بمونی..باید بیام یه عالمه شمع روشن کنم..بعدش قول می دم با هم حافظ بخونیم...

شاید .. در نظر بازی ما بی خبران حیرانند..!!

نم نم بارونه...

دستات چقدر سرده..

نگاهت ...نمی دونم باید تو نگاهت دنبال چی بگردم..

می خوام امشب فقط امشب مال هم باشیم..قول بده تا صبح کنارم می مونی..قول بده تا صبح نگاهم بکنی..

انگارکه لب هایم....... نمی دونم چه حسیه..حتما تو می دونی..مثل یه پیمانه....

نگذار که فکر کنم خیالت همیشه باید با من باشه...

نگذار که درختها همیشه پاییز باشه..

نگذار.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط بهاره عصار | 

روزگار قشنگی بود، آسمون همیشه آبی بود و درخت ها غرق شکوفه...

یه نیمکت بود تو یه سایه پرمهر خورشید. دو تا نگاه گره خورده و دو تا دل با یه عالمه حرفهای نگفته...

با خودم می گفتم یعنی می شه همیشه تو زندگی همه آدمها همه چیز سبزو مملو از آرامش باشه یا فقط دنیای منو تو اینقدر سبزو آرومه..

 چه حس خوبیه وقتی فکر می کنم که فقط مال خودمی ...

راستی یه چیزی یه جمله..می دونی حتما چیه..؟!

آره..

دوســــتـت دارم.

به خاطر همه خوبی هات..

به خاطردل آروم و دریاییت.

به خاطر آرامشی که دارم.

به خاطر صداقتت و بودنت..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط بهاره عصار |